: دکتر چند وقتیه که حال درست و حسابی ندارم از خواب که بیدار میشم سرگیجه و سردرد دارم دلم ضعف میره دلم میخواد برم یه چیزی بخورم اما تصور خوردن هم حالم رو بدتر میکنه حالت تهوع امانم رو بریده احساس تب و گرما هم دارم دکتر حالم خیلی بده ...
نمیدونم با این تفاسیر تونستم حال خراب و داغونم رو به دکتر بفهمونم یا نه البته ظاهر نزارم هم باید نشاندهنده سر درون باشه خدایا چقدر بیماری بده واقعا وقتی ارزش این کلام رو که میگن سلامتی بالاترین نعمتهاست بخوبی میشه درک کرد که تنت به رنج درد و بیماری مبتلا شده باشه اینروزا بدجوری داغونم خونه هم که پر از مهمونه و جلوی اونها هم سعی میکنم تظاهر به سلامت کنم چون میترسم دلگیر بشن و بزارن به حساب خستگی کارهای خونه و مهمونداری در حالیکه واقعا دوسشون دارم و دلم نمیخواد بهشون بد بگذره اما دیگه امروز نتونستم طاقت بیارم اونها که برای ناهار رفتن خونه مامان منهم گفتم برم این درمانگاه سر خیابون ببینم چه مرگم شده راستش کمی هم ترسیده ام دیشب خواب دیدم سرطان خون دارم ...
: دلم میخواد فقط بخوابم احساس خستگی مفرط دارم دکتر چم شده ؟
در حالی این حرفا را میگفتم که پیشانی ام از عرق میسوخت و واقعا ترسیده بودم از خودم تعجب میکردم که چقدر ضعیف شده ام به چهره دکتر زل زده بودم دلم میخواست انعکاس حرفهام رو توی صورتش بخونم دکتر بیخیال بنظر میرسید و تقریبا داشت لبخند میزد حس عجیبی داشتم ناراحت شده بودم یعنی اینهمه اضطراب و نگرانی من این طرز برخورد را میطلبید کاش دکتر های ما کمی مهربانتر بودن مثل سریال پرستاران !
دکتر : خوب خانم عزیز این علائم و نشانه هایی که شما از بیماریتان گفتید بیشتر به یک مسئله شباهت داره و اونهم خوشبختانه بیماری نیست ...من فکر میکنم شما دارید مادر میشید
!!!...
حالا نوبت من بود که تلافی کنم سعی کردم مثل خودش یه لبخند تقریبا کج و کوله که شاید بهتره بشه گفت پوز خند زدم و گفتم : این غیر ممکنه
دکتر : چطور؟ مگر ازدواج نکردید ؟
: چرا و باید بگم مدت زیادی هم هست اما نمیشه دیگه علتش هم بر میگرده به صدام حسین کافر
حالا میدیدم که کاملا به موضوع علاقه مند شده و کنجکاوانه پرسید:خوب چرا ؟ بیشتر توضیح بده
: دکتر من سالهای اولیه ازدواجم چند بار باردار شدم و هر بار بچه را در ماه های اولیه از دست دارم با مراجعه به متخصصین و جراحان و پس از مرارتهای فراوانی که متحمل شدم مشخص شد که چون همسرم در جبهه شیمیایی شده و چند عامل دیگه که آخرش هم معلوم نشد دقیقا چی بود ممکنه این اتفاق باز هم پیش بیاد و بهتره که از خیر بچه دار شدن بگذریم و ما هم کلا قیدش رو زدیم و حالا سالها ست که دیگه این اتفاق نیافتاده و تقریبا بهش فکر هم نمی کنیم
همینطوریکه اینها رو میگفتم ته دلم یه جوری شد خدایا نه واقعا دیگه طاقتش رو ندارم اونهم حالا بعد سالها دوباره بیمارستان و... مگر اینکه خودت معجزه کرده باشی و بخواهی اینبار ... فکر کنم بدجوری شدم چون دکتر خیلی مهربون شد و
گفت : عزیزم نترس شاید ایندفعه فرق کنه اینقدر از این موارد پیش اومده اما بعد از مدتها خود بخود همه چیز برطرف شده و وقتی که انتظارش رو نداری برات پیش میاد
همین حالا برو آزمایش بده
....
نمیدونم شاید هیچ کلامی نتونه تمام احساسات و حالات واقعی اونروز مرا بخوبی بیان کنه من در حالی به در مانگاه رفته بودم که کاملا ناراحت ، مستاصل و از ترس بیماری سخت مضطرب و درمانده بودم و در حالی خارج شدم و برگه ای در دستم بود که نتیجه ای را نشان میداد که سالها آرزوی خفته و پنهانم بود اما هیچگاه لب به شکایت نگشوده بودم چون همیشه راضی بودم به مصلحت و آنچه که رضای خدایم در آن بود و حالا همان قادر متعال خواسته که این نعمت را به من ارزانی کند اینروزها حالم همچنان ناخوش است اما ناخوشی که با تمام وجود از بودنش راضی و خوشحالم گاهی از تکرار دوباره آن روزهای تلخ میترسم اما بیشتر سعی میکنم قوی و پر امید باشم و با خود میگویم این بار فرق میکنه و توکل به ذات لایزال الهی دارم و ورد زبانم : الحمدالله رب العالمین 