تبليغاتX
جزیره سرگردانی

جزیره سرگردانی

برادر غرق خونه
شب است و چهره ميهن سياهه
نشستن در سياهي ها گناهه
تفنگم را بده تا ره بجويم
كه هركه عاشقه پايش به راهه
برادر بي قراره
برادر شعله واره
برادر دشت سينه ش لاله زاره
شب و درياي خوف انگيز و توفان
من و انديشه هاي پاك پويان
برايم خلعت و خنجر بياور
كه خون مي بارد از دل های سوزان
برادر نوجوونه
برادر غرق خونه
برادر كاكلش آتشفشونه
تو كه با عاشقان درد آشنايي
تو كه همرزم و همزنجير مايي
ببين خون عزيزان را به ديوار
بزن شيپور صبح روشنايي
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 17:50  توسط هستی   | 

بچه که بودم البته منظورم تا سال آخر دبیرستان ! از مدرسه که به خانه می آمدم اگر مامانم خونه نبود قاطی میکردم غر میزدم و اعصابم بهم میریخت نمیدونم چرا ؟ البته این اتفاق زیاد رخ نمیداد چون مامان خونه دار بود وبیشتر وقتش با ما بود  خلاصه وجود مادر در خونه بهم آرامش میداد و نبودش داغونم میکرد بچه ننه هم نبودم اما همیشه معتقد بودم مادر باید توی خونه کنار بچه هاش باشه از مادرهایی که بیرون کار میکردند منتفر بودم هرجند آن زمانها هم کمتر خانمها شاغل بودند فقط معلمها که آنها هم سه ماه تابستان را داشتند بهرحال همیشه نطق میکردم که من هر وقت بچه دار شدم محاله که سرکار برم تربیت و نگهداری از کودک برای هر مادری از هرکار دیگری واجبتره .... اما حالا زمانه ای که دیگه کمتر مادری پیدا میشه که خونه دار باشه و کار بیرون نداشته باشه آنهم به لطف مشکلات عدیده اقتصادی ..... و منهم از آن مادرانی شده ام که خودم با دلخوری و تنفر ازشان یاد میکردم !!! دلم میخواست شرایط طور دیگری بود و میتونستم بیشتر با خانم کوچولو که حالا ماشالله خیلی شیطون هم شده باشم بعضی ها میگن ما فقط بخاطر مسئله مادی کار نمیکنیم همینکه در اجتماع باشیم برایمان اهمیت داره منهم قبلا از این حرفها زیاد میزدم اما حالا فقط همان جبر بُعد مقابل معنویت ! قضیه هست که مرا از کودک دلبندم جدا میکند و وظایفی را که باید خودم عهده دار باشم به کس دیگری ولو فقط برای چند ساعت واگذار کنم هر چند که آن کس مادر خودم باشد که یقین دارم از خودم به فرزندم مهربانتر است اما هر چه باشد اصلا از این وضعیت راضی نیستم .... خیلی نالیدم بسه دیگه عوض همه اینها باید میگفتم شکر خدا که در این اوضاع و احوال کاری دارم و فرزند شیرین و دوست داشتنی و مادری مهربان و فداکار که جور مرا میکشد و او را نگهداری میکند تا من به کارم برسم ....اینهم برای خودش پارادوکسی شد !!! 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 3:38  توسط هستی   | 

اینحا یک گردگیری حسابی میخواد ..... باید زودتر شروع کنم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 0:25  توسط هستی   | 

سال گذشته درست در همین روز یعنی ۲۳ مرداد ماه فهمیدم که دارم مادر میشوم و جشن تولدم یکی از شادترین روز های زندگیم بود و امسال در حالیکه  یک دختر ناز ۵ ماهه را عاشقانه در آغوش میکشم زیباترین روز تولدم را جشن میگیرم خدای مهربان را سپاس ......

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم مرداد 1387ساعت 10:31  توسط هستی   | 

23 اسفند سال 1386 ساعت سه و بیست دقیقه بعد از ظهرخداوند گلی از گلهای بهشتی اش را بما هدیه کرد با ذره ذره وجودم از یگانه خالق هستی سپاسگزارم امیدوارم که لایق مقام رفیع مادری باشم .

سالی سرشار از سلامتی ، موفقیت ، شادی ، وفور نعمت ، آسایش و آزادگی را برای تک تک شما دوستان عزیز خواستارم میخواستم بیشتر از اینها بنویسم اما فرشته کوچولوی خونه ما بیدار شده و مامانش رو میخواد ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 22:40  توسط هستی   | 

نرم نرمک میرسد اینک بهار

خوش بحال روزگار .... و خوش بحال من

فردا میروم بیمارستان

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 2:17  توسط هستی   | 

روزهای رخوت ، سستی و سنگینی روزهایی که میگذرند و در من جنینی رشد میکند و روز به روز بزرگتر میشود نفسم بسختی بالا میآید شبها درست نمیتونم بخوابم هن هن کنان راه میرم و کارهایم را به کندی انجام میدهم اونهم منی که راه رفتنم هم همیشه تند و با سرعت بود جوری که همیشه دوستام میگفتن چقدر عجله داری ؟! حالا بیان و منو ببینن و بخندن ! دیگه دارم روزها را برای دیدن کوچولوی عزیزم میشمارم شاید 40 روز دیگه باشه کمی کمتر یا بیشتر بقول داش چمن پرش رفته و کمش مونده .....

خدا میداند که این ماه های عزیزی را که وجودش را احساس میکنم با تمام شرایط دشواری که دارد اما بهترین روزهای زندگیم است با تمام وجود همه دردها را به جان میخرم تا نازنین هدیه خداوند متعال را با تمام توانم پذیرا باشم و بتوانم بعد از بدنیا آمدنش هم بخوبی مراقبش باشم خدایا عیدی امسال من چه عیدی بی همتایی ایست چه بهاری در پس این زمستان سرد در حیات من میشکفد آیا من لیاقتش را دارم ؟ لطف و کرم تو مرا لایق میکند ....

اینروزها چون خرس ! در غار زمستانی اش در کنج خانه نشسته ام بغل شومینه لم میدهم و کتاب میخوانم و کتاب میخوانم و ..... فیلم میبینم و فیلم میبینم بعضی ها را که خیلی خوشم بیاد دوباره و سه باره ... خسته نباشم نه ؟ البته آشپزی هم میکنم چون مدام گرسنه هستم و باید بخورم تا خانم کوچولو هم بخوبی رشد کنه ... با خودم میگم عجب زندگی ایست پارسال اینموقع وقت سر خاراندن هم نداشتم فصل امتحانات بود و شیفتهای پشت سر هم اداره و کارهای خانه حالا همه را بخاطر بجه ایی که هنوز بدنیا نیامده تعطیل کرده ام وقتی تشریفش را بیاورد چی میشه ؟ وقتی که باید به سر کار برگردم و دانشگاه و کارهای روزمره را از سر بگیرم و از او هم مراقبت کنم ... میدانم که خدا کمکم میکند وبا اتکا به عشق قدرتمند مادری همه کاری انجام میدهم .... در آخر مرا بخاطر تنبلی در نوشتن و سر نزدن به وبلاگهاتون ببخشید کار با کامپیوتر برام سخت شده هرچند قبلا هم همچین توی وبلاگ نویسی زرنگ نبودم  فرقش اینه که حالا یه بهونه دارم

راستی امروز یعنی ۲۲ بهمن  سالروز پیروزی ملت سرافراز ایران را بر ظلم و ستم تبریک میگم بیاد شهیدان و مبارزین این راه ....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 11:15  توسط هستی   | 

جای شما خالی یک لیوان چای داغ با یک کیت کت ناب خیلی میچسبه الان کنار میز کامپیوتر در انتظار من هستند من همیشه عاشق شکلات بودم و یه وقتایی هم نقطه ضعفم از همین شکلات بود !!! فکر کنم خانم کوچولو هم خیلی دوست داشته باشه چون هر وقت میخورم تحرکش بیشتر میشه و احساس میکنم شاد و سرحال تر شده ! عجب خیالاتی دارم نه ؟ با این یه ذره آدم در وجودم چه زندگی میکنم خدا را شکر تا همین جاش هم لذتش وصف ناشدنی است .....

دلم میخواد یک دنیای شکلاتی پر از مهر و عشق و صفا را تقدیمش کنم آرزو دارم سلامت و شاد و مهربان باشد نه ظلمی کند و نه ظلمی ببیند .... شد مدینه فاضله ! خدا را چه دیدی ما به او توکل میکنیم و از خودش میخواهیم ...

برای همگی تان روزهایی کیت کتی و سرشار از امید و توکل آرزومندم .

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 15:30  توسط هستی   | 

این چند ماه طی شده روزهای تلخ و شیرینی با خود بهمراه داشت روزهایی که با احساس کردن موجودی در درونم سرشار از لذت و شادی میشدم و روزهایی که نگران و دلواپس از سلامتی اش بودم بخاطر سابقه شیمیایی شدن همسرم در جبهه و نسبت فامیلی که با همسرم دارم از دکتر خواستم که برایم آزمایش آمینو سنتز انجام دهد آزمایشی که چند سالی است انجام میشود و با نمونه برداری از مایع جنینی بررسیهای لازم انجام میگیرد و جنین از لحاظ بیماری سندرم داون ( مونگولیسم ) و بیماریهای مغز و نخاع و ستون فقرات بررسی میشود میخواستم خیالم از هر بابت راحت گردد اما نمیدانید که در این یکماه که طول کشید تا وقت آزمایش برسد و بعد دو هفته که باید صبر میکردم برای جواب آزمایش چه بر من رفت نه تنها خودم بلکه همسرم و خانواده ام اصلا کلمات نمیتوانند اضطراب و استرس ما را بخوبی شرح دهند هیچوقت در تمام عمرم برای هیچ چیزی اینگونه بدرگاه خدا التجا نکردم منکه برای داشتن فرزند هم هیچوقت التماس و دعایی نکرده بودم همه چیز را به خودش واگذار کرده بودم وهمیشه در دعاهایم تنها از او میخواستم که هر چه را که به صلاحمان است برایمان بخواهد اما اینیار نمیدانم چطور این احساس مادر بودن مرا دگرگون کرده بود با ذره ذره وجودم از او خواهان سلامت فرزندم بودم در اوج نیاز و اتکا به ذات مقدسی که هیچ چیزی از او بالاتر و قدرتمند تر نیست رو سیاه بودم از گناهانم و میترسیدم که تقاص گناهانم را خداوند بخواهد اینگونه از من بگیرد و بند بند وجودم از تصورش می لرزید .... دیروز از آزمایشگاه زنگ زدند و جواب دادند که بهتان تبریک میگوییم دخترتان از هر جهت سالم و سلامت است ....و من بودم و اشک و سجده شکر و عهد و پیمان با معبود که سعی کنم هیچوقت شرمنده رویش نشوم و لایق اینهمه لطف و کرم و رحمتش باشم هر چند که میدانم من موصوف به گناهم و او معروف به بخشش .... چهار ماه دیگر به تولد دخترک نازنینم مانده و من حالا با شادی و شوق تمام مشغول آماده کردن اطاق و وسایلش هستم .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 13:49  توسط هستی   | 

رنگین کمان پاداش کسی است که تا آخرین قطره زیر باران مانده باشد من زیر چتر بودم و امشب چشم به یک قطره از آستین تو دارم .

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 1:24  توسط هستی   | 

 : دکتر چند وقتیه که حال درست و حسابی ندارم از خواب که بیدار میشم سرگیجه و سردرد دارم دلم ضعف میره دلم میخواد برم یه چیزی بخورم اما تصور خوردن هم حالم رو بدتر میکنه حالت تهوع امانم رو بریده  احساس تب و گرما هم دارم دکتر حالم خیلی بده ...

نمیدونم با این تفاسیر تونستم حال خراب و داغونم رو به دکتر بفهمونم یا نه البته ظاهر نزارم هم باید نشاندهنده سر درون باشه خدایا چقدر بیماری بده واقعا وقتی ارزش این کلام رو که میگن سلامتی بالاترین نعمتهاست بخوبی میشه درک کرد که تنت به رنج درد و بیماری مبتلا شده باشه اینروزا بدجوری داغونم خونه هم که پر از مهمونه و جلوی اونها هم سعی میکنم تظاهر به سلامت کنم چون میترسم دلگیر بشن و بزارن به حساب خستگی کارهای خونه و مهمونداری در حالیکه واقعا دوسشون دارم و دلم نمیخواد بهشون بد بگذره اما دیگه امروز نتونستم طاقت بیارم اونها که برای ناهار رفتن خونه مامان منهم گفتم برم این درمانگاه سر خیابون ببینم چه مرگم شده راستش کمی هم ترسیده ام دیشب خواب دیدم سرطان خون دارم ...

: دلم میخواد فقط بخوابم احساس خستگی مفرط دارم دکتر چم شده ؟

در حالی این حرفا را میگفتم که پیشانی ام از عرق میسوخت و واقعا ترسیده بودم از خودم تعجب میکردم که چقدر ضعیف شده ام  به چهره دکتر زل زده بودم دلم میخواست انعکاس حرفهام رو توی صورتش بخونم دکتر بیخیال بنظر میرسید و تقریبا داشت لبخند میزد حس عجیبی داشتم ناراحت شده بودم یعنی اینهمه اضطراب و نگرانی من این طرز برخورد را میطلبید کاش دکتر های ما کمی مهربانتر بودن مثل سریال پرستاران ! 

دکتر : خوب خانم عزیز این علائم و نشانه هایی که شما از بیماریتان گفتید بیشتر به یک مسئله شباهت داره و اونهم خوشبختانه بیماری نیست ...من فکر میکنم شما دارید مادر میشید

!!!...

حالا نوبت من بود که تلافی کنم سعی کردم مثل خودش یه لبخند تقریبا کج و کوله که شاید بهتره بشه گفت پوز خند زدم و گفتم : این غیر ممکنه

دکتر : چطور؟ مگر ازدواج نکردید ؟

: چرا و باید بگم مدت زیادی هم هست اما نمیشه دیگه علتش هم بر میگرده به صدام حسین کافر

حالا میدیدم که کاملا به موضوع علاقه مند شده و کنجکاوانه پرسید:خوب چرا ؟ بیشتر توضیح بده

: دکتر من سالهای اولیه ازدواجم چند بار باردار شدم و هر بار بچه را در ماه های اولیه از دست دارم با مراجعه به متخصصین و جراحان و پس از مرارتهای فراوانی که متحمل شدم مشخص شد که چون همسرم در جبهه شیمیایی شده و چند عامل دیگه که آخرش هم معلوم نشد دقیقا چی بود ممکنه این اتفاق باز هم پیش بیاد و بهتره که از خیر بچه دار شدن بگذریم و ما هم کلا قیدش رو زدیم و حالا سالها ست که دیگه این اتفاق نیافتاده و تقریبا بهش فکر هم نمی کنیم

همینطوریکه اینها رو میگفتم ته دلم یه جوری شد خدایا نه واقعا دیگه طاقتش رو ندارم اونهم حالا بعد سالها دوباره بیمارستان و... مگر اینکه خودت معجزه کرده باشی و بخواهی اینبار ... فکر کنم بدجوری شدم چون دکتر خیلی مهربون شد و

 گفت : عزیزم نترس شاید ایندفعه فرق کنه اینقدر از این موارد پیش اومده اما بعد از مدتها خود بخود همه چیز برطرف شده و وقتی که انتظارش رو نداری برات پیش میاد

همین حالا برو آزمایش بده

....

نمیدونم شاید هیچ کلامی نتونه تمام احساسات و حالات واقعی اونروز مرا بخوبی بیان کنه من در حالی به در مانگاه رفته بودم که کاملا ناراحت ، مستاصل و از ترس بیماری سخت مضطرب و درمانده بودم و در حالی خارج شدم و برگه ای در دستم بود که نتیجه ای را نشان میداد که سالها آرزوی خفته و پنهانم بود اما هیچگاه لب به شکایت نگشوده بودم چون همیشه راضی بودم به مصلحت و آنچه که رضای خدایم در آن بود و حالا همان قادر متعال خواسته که این نعمت را به من ارزانی کند اینروزها حالم همچنان ناخوش است اما ناخوشی که با تمام وجود از بودنش راضی و خوشحالم گاهی از تکرار دوباره آن روزهای تلخ میترسم اما بیشتر سعی میکنم قوی و پر امید باشم و با خود میگویم این بار فرق میکنه و توکل به ذات لایزال الهی دارم و ورد زبانم : الحمدالله رب العالمین

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 17:14  توسط هستی   | 

وقتی گریبان عدم
با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تو را
پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را
در آسمانها می کشید
وقتی عطش طعم تو را
با اشکهایم می چشید
من عاشق چشمت شدم
نه عقل بود ونه دلی
چیزی نمی دانم از این
دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن
دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا
از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم
شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و
عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو
نه آتشی و نه گلی
چیزی نمی دانم از این
دیوانگی و عاقلی

این شعر بنظر شما محشر نیست ؟ منکه حسابی مفتونش شدم ...اینجا بشنوید

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 9:13  توسط هستی   | 

۴ تا از امتحانها رو دادم ۶ تای دیگه مونده ۴تای اولی  مشکل بودند و تقریبا پشت سر هم بود بنزینم داشت تموم میشد !! حالا  دو سه روزی برای یه امتحان آسون  وقت دارم میخوام حسابی صفا کنم و اندکی سوخت گیری البته با کارت و سهمیه مجاز !

+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 12:45  توسط هستی   | 

پدرم همیشه مرا نصیحت میکند و می گوید : در رانندگی باید خیلی زیاد احتیاط کرد باید مراقب بود و حواس جمع ، آنقدر که اگر هم به راننده بی احتیاطی برخوردی که سرعت زیادش باعث عدم تعادل اتومبیلش شود و اختیار از کف دهد ! طوری که خطر تصادف پیش بیاید تو آنقدر مسلط به وضع اتومبیل و جاده پیش رویت باشی که قدرت دفع خطر را داشته باشی و برای رسیدن به این مهارت اولین قدم این است که سرعتت همیشه متعادل باشد و پایت همیشه نزدیک و مماس با پدال ترمز !

 پدرم همیشه برای حرف شنوی و عاقل بودن من دعا می کند !!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 16:47  توسط هستی   | 

متعجب و حیران مانده ام که چطور با اینهمه ریگی که به کفشش داره میتونه اینطور راحت راه بره !؟... هرچند جدیدا خوب که به احوالات و طریقه را ه رفتنش دقت میکنم می بینم یه جایی هم معلومه که داره اذیت میشه و یه جورایی آزار میبینه شاید ریگها که به حرکت در میان و به یه جاهای حساسی از کف پاش میخورن دردش میگیره اما باز پاش رو حرکت میده و ریگها را به کناری از کفشش هدایت میکنه اصلا متوجه نیست که دردش از همین ریگهاست دلش به کفشهای مجهزو شیکش خوشه ! و دوباره به راهش ادامه میده توی مسیر ریگها هم دوباره حرکت میکنن وشاید پاش رو هم زخمی کنن چهره اش از درد فشرده میشه اما باز هم ...... بنده خدا نمیدونه منشآ درد کجاست ...همون ریگهای لعنتی !

آدم حسابی بشین یه گوشه ای وکفشاتو در آر اونوقت خوب و با دقت ریگها را از توی کفشت در بیار اصلا کفشت رو بتکون تا اون ریگ ریز ریزا هم در بیان اونوقت کفشا رو پات کن و با خیال راحت این راه رو برو ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 19:13  توسط هستی   |